X
تبلیغات
nafase-taze

nafase-taze

Precious Moments ارزش لحظه ها

ارزش لحظه ها

To realize the value of ONE MONTH, ask a
mother who gave birth to a premature baby.

ارزش يک ماه را، از مادری بپرس که کودک نارس به دنیا آورده است


To realize the value of ONE WEEK, ask an

Editor of a weekly newspaper.
ارزش يک هفته را، از ویراستار یک مجله هفتگی بپرس


To realize the value of ONE HOUR, ask the
couple who is waiting to meet.
ارزش یک ساعت را، از عاشقانی بپرس که در انتظار زمان قرار ملاقات هستند



To realize the value of ONE MINUTE, ask a
person who missed the train.
ارزش يک دقيقه را، از کسی بپرس که به قطار، نرسيده است




To realize the value of ONE SECOND, ask a

person who just avoided an accident.
ارزش يک ثانيه را، از کسی بپرس که از حادثه ای جان سالم به در برده است


To realize the value of ONE MILLISECOND, ask
the person who won a silver medal in the Olympics.
ارزش يک ميلی ثانيه را، از کسی بپرس که در مسابقات المپيک
مدال نقره برده است



To realize the value of FRIENDS, ask a
person WHO losen one.
ارزش يك دوست را از كسي بپرس كه اونو از دست داده است



Treasure every moment that you have!
Yesterday is history.
Tomorrow is a mystery. Today is a gift.
That's why it's called the present!
قدر لحظاتت رو بدان
ديروز،‌ به تاريخ پيوسته، فردا ، رازي است ناگشوده، اما امروز يك هديه است
آنچه که مهمه همین لحظه است


Be Happy
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 10:10  توسط آرش  | 

حقایقی جالب از زندگی

The Attractive Facts of Life



At least 5 people in this world love you so much they would die for you
حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند

At least 15 people in this world love you, in some wayحداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند
The only reason anyone would ever hate you, is because they want to be just like you
تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که می‌خواهد دقیقاً مثل تو باشد
A smile from you, can bring happiness to anyone, even if they don't like you
یک لبخند از طرف تو میتواند موجب شادی کسی شود
حتی کسانی که ممکن است تو را نشناسند

Every night, SOMEONE thinks about you before he/ she goes to sleepهر شب، یک نفر قبل از اینکه به خواب برود به تو فکر می‌کند

You are special and unique, in your own wayتو در نوع خود استثنایی و بی‌نظیر هستی
Someone that you don't know even exists, loves you
یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بی‌اطلاع هستی
When you make the biggest mistake ever, something good comes from itوقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام می‌دهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شود
When you think the world has turned it's back on you, take a look
you most likely turned your back on the world
وقتی خیال می‌کنی که دنیا به تو پشت کرده، کمی فکر کن،
شاید این تو هستی که پشت به دنیا کرده‌ای

Always tell someone how you feel about them
you will feel much better when they know
همیشه احساست را نسبت به دیگران برای آنها بیان کن،
وقتی آنها از احساست نسبت به خود آگاه می‌شوند احساس بهتری خواهی داشت

If you have great friends, take the time to let them know that they are greatوقتی دوستان فوق‌العاده‌ای داشتی به آنها فرصت بده تا متوجه شوند که فوق‌العاده هستند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 9:33  توسط آرش  | 

قلب جغد پیر

جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود.
زندگي را تماشا ميكرد.
رفتن و ردپاي آن را.
و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند.
جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند.
او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود.
او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني.
آدمها آوازت را دوست ندارند.
غمگين شان مي كني.
دوستت ندارند.
مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.

قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد.
آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند.
دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ.
تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد.
دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست.
اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام است.
+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 15:9  توسط آرش  | 

افکار عاشقانه

افکار عاشقانه  

 

خوب دوستان عزیز امروز میخوایم با هم روی افکارمون کار کنیم و تفکراتمون رو کمی مثبت تر و منطقی تر برای بهبود روابط احساسی و عاشقانمون به جلو هدایت کنیم . 

هر کسی بنا به موقعیتی که داره میتونه برداشتهای مناسبی رو ازین جملات بکنه . 

پس شاید از بین این جملات یکیش بتونه چراغ ره خاموشتان شود ..چی گفتم !  

 

عشق همیشه نقایص و تفاوتهای میان دو نفر را از بین می برد.


قسمتی از وقت آزادتان را به مطالعه درباره جنس مخالفتان بگذارید تا به نکات جالبی در مورد نوع تفکر و رفتار آنان دست یابید. میدونم که میگذارید .. شب و روز


در زمینهای ورزشی بدنبال عشق گم کرده تان بگردید. آدرس جاهایی که ورزش می کنید رو هم ذکر کنید البته خصوصی


بعد از ظهر یک روز بارانی در پی گنج ویژه خودتان در یک موزه آثار باستانی با نامزدتان قرار ملاقات بگذارید.


در کلاسهای که به شما طرز زندگی با همسرتان را می آموزند شرکت کنید.


یک مهمانی با شرکت دوستانتان هم ردیف دانشگاهیتان ترتیب دهید و در آن مهمانی با مجردها برخورد بسیار خوبی داشته باشید.


اگر هم اکنون شخص خاصی در زندگیتان وجود ندارد از مادرتان بخواهید زمینه آشنایی شما را با فرزندان دوستانش فراهم آورد.


عشق قدیمیتان را دوباره بیاد بیاورید شاید بتوانید مشکلات را حل کنید و دوباره بهترین و ایده آل ترین ارتباط عاطفی را با او برقرار کنید.


در سخنرانیها با موضوعات متفاوت خصوصا آنهایی که در رابطه با زندگی زناشویی است حاضر شوید.

همانا عاشقان شیفتگانند. 

 

 

با تورهای سیاحتی به سفر بروید و توجهتان را به چیزهایی فراتر از مسائل مورد علاقه تان متمرکز نمایید. 

عضو یک ارکستر کلاسیک بزرگ شوید و مکان کشخصی را برای نواختن ساز انتخاب نمایید. 

حداقل یک ماه در میان جشن بزرگی بر پا کنید. مطمئن باشید افراد زیادی در جشن شما شرکت خواهند کرد. 

از همسایگانتان بخواهید ترتیب یک خواستگاری کاملا ویژه را برای شما بدهند. 

در فصل بهار به باغهای عمومی سر بزنید. 

هنر ظریف عشوه گری را بیاموزید. این هنر بسیار آسانتر از آن است که شما می اندیشید. 

محلهای مناسبی که در آن میتوان با دوستان خوبی آشنا شد را پیدا کنید. 

در برنامه هایی که مربوط به جوانان می شود حضور فعال داشته باشید. 

در اردوهای جوانان شرکت کنید و با دیگر جوانان آشنا شوید. 

در دوره های فامیلی از بستگانتان بخواهید همسر زیبایی برای شما پیدا کنند و به شما معرفی کنند. 

دکوراسیون م نزلتان را تغییر دهید و در این رابطه از نظر فروشندگان فروشگاههای مورد نظر بهره مند شوید. 

یک مشت آب کف آلود دریا را بردارید و توجه کنید که چه کسی یا کسانی بیشتر به این عمل شما توجه دارند, 

چرا که آنان نیز همچون شما احساسات شکننده ای دارند. 

بعدازظهر یک روز آخر هفته را با همدیگر در پارک بگذرانید. 

صبح زود پیش از رفتن به محل کار به پیاده روی صبحگاهی بروید. 

حتما در مهمانی های سال نو شرکت کنید. 

برای یکی از دوستان عزیزتان سیب ببرید یا اینکه او را برای صرف شام دعوت کنید. 

هر چه دارید در اختیار یک وکیل زبردست بگذارید تا شاید بتواند کسی را که می خواهید پیدا کند. 

برای اینکه شجاعتتان را محک بزنید و همینطور با افراد شجاع آشنا شوید به عضویت یک کلوپ کوهنوردی یا اتومیل رانی درائید. 

بیمه نامه بیمه عمرتان را از کسی بگیرید که دستش خوب باشد و باعث شود دفعه بعد بیمه نامه دو نفره تان را از همان شخص دریافت کنید. 

پرواز با بالن را امتحان کنید, چون این نوع پرواز خیلی رومانتیک است. 

در عروسی بعدی که در آینده شرکت می کنید, بدنبال کسی باشید که همیشه در ذهنتان می پرورانید. 

در بازیهای محلی شرکت کنید چون ممکن است قصه عشق و زندگی شما از همانجا آغاز شود.

همیشه آپارتمانتان را تمیز نگهدارید. 

در داخل آسانسور با نامزدتان صحبت کنید. 

در یک باشگاه بدنسازی اسم نویسی کنید و عضلات بدنتان را پرورش دهید. 

برای کارهایی که باید در طول روز انجام دهید برنامه ریزی مخصوصی داشته باشید. 

داوطلبانه برای بیماران در بیمارستانها گل و هدیه ببرید و در این میان به مجرد ها بیشتر توجه کنید. 

طراحی دکور منزلتان را طوری انتخاب کنید که جلب توجه افراد اطرافتان را بنماید. 

به عضویت یک گروه موسیقی در ایید که شاید در آینده نزدیک بتوانید ترانه عاشقانه ای بخوانید. 

اگر نمی توایند شخص مورد علاقه تان را هیجان زده کنید, او را سرشار از عشقتان کنید و اینرا نیز بدانید که در ذات او چیزهایی وجود دارد که با شما همخوانی و هماهنگی دارد. 

شنا کردن را در حدی بیاموزید و تمرین کنید که بتوانید غریق نجات ماهری بشوید. 

از دوستان نزدیتان در خواست کنید که برای شما همسر مناسبتان را پیدا کنند. 

اتاق نشیمن منزلتان را با رنگ صورتی که تلفیقی از عشق و دوستی دارد رنگ آمیزی کنید. 

طراحی جدول را یاد بگیرید, جدولی با مضمون عشق طراحی کنید و آنرا در روزنامه محلی تان به چاپ برسانید. 

در شب شهرهای شهرتان شرکت کنید. 

اگر طرفدار فعالیتهای ساحلی هستید موج سواری را شروع کنید. 

آخر هفته به قایق سواری بروید و بگذارید باد قلبتان را هدایت نماید. 

اگر دلتان می خواهد اندام مناسبی داشته باشید و همزمان نیز عشق را بیابید به باشگاههای بدنسازی بروید. 

اگر از هنرمندان خوشتان می آید فراگیری نقاشی را آغاز کنید. 

در کلاسهای کامپیوتر شرکت جوئید تا زندگی عاشقانه تان را بوسیله کامپیوتر زیباتر کنید. 

اگر زیاد به مسافرتهای هوای می روید یکی از شرکتهای هواپیمایی بسیار خوب را برای مسافرتهایتان انتخاب کنید. 

وقتی وسیله جدیدی به موزه شهرتان می آورند الوین نفری باشید که از آن بازدید می کنید. 

اگر طبیعت را دوست دارید به فکر کوچ کردن به یک سرزمین سردسیر باشید. 

شغل نیمه وقتی در کتابخانه محلتان بگیرید و با افرادی که برای خواندن کتاب به آنجا می آیند گفتگو کنید 

حقیقت بزرگ: مطابق آمار بدست آمده تنها بیست و سه درصد از ازدواجها به زندگی ایده آل و خوشبختی منجر شده است. 

وقتی در پی عشق هستید بکوشید تا دائما مودب بوده و با جنس مقابلتان با احترام برخورد کنید. 

وقتی غریبه خوشکلی را می بینید با او با محبت رفتار کنید و بکوشید با مهربانی توجهش را جلب کنید.

به دوستانتان کمک کنید. 

همیشه راستگو و درستکار باشید تا بتوانید در میان مردم اعتبار کسب کنید. 

وقتی با عشق زندگیتان برخورد می کنید دستپاچه نشوید. چون در اینصورت نمی توانید آنطور که شایسته است عشقتان را به وی نشان دهید. 

زمانیکه می خواهید یک ملاقات بیادماندنی داشته باشید, بخاطر بسپارید که خوردن شکلات در کنار یکدیگر بهترین راه ابراز احساسات عاشقانه است. 

وقتی می خواهید برای نخستین بار با کسی قرار ملاقات بگذارید در نظر داشته باشید که بسیاری از زوجها چنین ملاقاتهایی داشته و موفق بوده اند. 

برای همسرتان یک دسته گل حاوی چهل شاخه از گلهای مختلف بفرستید. 

پیش از اینکه در موقعیت یک رابطه جدی قرار بگیرید بهتر است ابتدا طرز چگونه عاشقی کردن را بیاموزید. 

جالی است که بدانید از هر ده مرد یکی در ملاقاتهایش گل بهمراه می آورد. 

همیشه با کسانی قرار ملاقات بگذارید که شما را حسابی تحویل می گیرند و درباره شما احساس خوبی دارند. 

بعضی اوقات نامه های عاشقانه گذشته تان را مرور کنید تا حال و هوای رمانتیکی بشما دست دهد. 

نامه هایتان را بر روی کاغذ هایی که با قلب تزئین شده بنویسید. 

اگر می خواهید در زندگیتان عشق به دادتان برسد درباره همه چیز فقط از معشوقتان بپرسید

از همه این حرفها گذشته همه در دنیا عاشق عشق هستند...! 

بعضی از ملاقاتها می توانند پر از فشار و یا موفقیت باشند چون همه مردم فشارها را حس می کنند, شما بکوشید همواره در آرامش بسرببرید. 

بکوشید عشق واقعیتان را بیابید و سپس با وی ازدواج کنید. 

اگر دیدید کسانی که با آنها ملاقات می کنید افراد با شخصیتی هستند زود دستپاچه نشوید و بیاد داشته باشید که حتی بهترین شان نیز می تواندشخصیتش را طور دیگری جلوه دهد. 

حماقت و نادانی عکس العمل تند و شدیدی نسبت به شخص مقابل شماست. 

جالب است بدانید بشتر ملاقاتها به مسائل شگفت انگیزی ختم می شود. 

شغلی را انتخاب کنید که آثار خوبی روی شما بگذارد. 

هرگز اجازه ندهید عشقتان به عادت تبدیل شود. 

بیاد داشته باشید که در روز ملاقاتتان سر و وضع مناسبی داشته باشید. 

آیا عشق شما واقعی است؟ جواب سوال را تنها گذشت زمان می تواند بدهد. 

مراقب ترس و دلهره اولین قرار ملاقات باشید. 

هر چند صحبت کردن در مورد ملاقات ایده خوبی است اما بهتر است این کار را انجام ندهید به این دلیل که دیگران نیز فکر می کنند شما درباره آنان نیز صحبت می کنید. 

در زندگی بقدری برای خودتان سرگرمی داشته باشید که حتی اگر مدتی از داشتن همدل و هم صحبت محروم بودید زجر نکشید. 

بخاطر بسپارید که حتما زوج باشید تا از زندگی لذت ببرید ولی همیشه بدنبال شخض رویاهایتان بگردید. 

ملاقاتهایتان را به هر وجه ممکن زیبا و زیباتر بسازید. 

زمان کوتاهی برای ملاقات اولتان بگذارید که اگر آنطور که می خواستید از آب درنیامد ناراحت نباشید که تمام بعد از ظهرتان را هدر داده اید. 

نکات جالب درباره ملاقاتها: مردان از یک سوال مطرح شده در ملاقاتشان ده جواب می گیرند.

سعی کنید لباس افتخار آمیزی در قرار ملاقاتتان بپوشید. 

نکات حالب درباره ملاقات: 

زنان از یک سوال مطرح شده در ملاقاتشان سی جواب می گیرند.

اگر از یک ملاقات لذت نمی برید در یان وعده ملاقات حاضر شوید اما در این وضعیت خیلی کوتاه و رک صحبت کنید و حرفهای اضافه نزنید

چون در غیر اینصورت طرف مقابلتان متوجه حرکات شما می شود و دلخور می گردد.

همیشه از زمانهای قرار ملاقاتتان فهرستی تهیه کنید که مبادا فراموششان کنید.

پیش از اینکه به ملاقات بروید فکر کنید چه چیزهایی را برای عشق می خواهید و چه چیزهایی را برای عشق نمی خواهید. 

هرگاه شخصی شما را به گردش دعوت کرد ابتدا از وی تشکر کنید حتی اگر دعوتش را نمی پذیرید. 

اگر عشق واقعی در شما حلول کند, از شما انسان دیگری می سازد. 

اگر از جنس مقابلتان می ترسید بکوشید پیش از ملاقاتهایتان این ترس را فراموش کنید. 

هرگاه احساس می کنید ملاقاتهایتان خشک شده است زمان بیشتری را برای بهبود این وضعیت اختصاص بدهید و از هر نوع پیشنهاد و انتقاد بهره بگیرید. 

همیشه اولین ملاقاتتان را کوتاه کنید چون در صورت خوب بودن می توانید دیدارهای بعدی را طولانی کنید. 

در نظر داشته باشید که مادرتان چه پیش چه جوان ناصح خوبی برای ارتباطهای عاشقانه شماست. 

برای زیباتر شدن روابطتان سرمایه گذاری کنید. 

هرگز در اولین ملاقات نگویید که می خواهید با او ازدواج کنید چون او را می ترساند. 

وقتی برای یک ملاقات برنامه ریزی می کنید, در نظر داشته باشید که حتما در کنار هم چیزی بخورید. 

همیشه خودتان را برای یک ملاقات غیر قابل پیش بینی آماده کنید. 

در طول دیدارتان از درآمد شخصی تان هرگز سخنی به میان نیاورید چون این یک موضوع کاملا خصوصی است  

بیشتر افراد ادعا می کنند که برای قرارهای ملاقاتشان آداب خاصی دارند.این توجیه معمولا در مورد مجردها مسن تر صادق است. 

توجه داشته باشید که هرگز به برنامه های یکنواخت در مورد آداب معاشرت عادت نکنید. 

آقایان , خانمی که فکر می کند بسیار جذاب است را می پسندند. 

یکی از دلایل خوب بدون کسی که قرار است با او ملاقات کنید این است که قبلا مورد تائید دوست یا اقوامتان که ترتیب آشنایی شما را داده است قرار گرفته باشد. 

بیاد داشته باشید که بیشتر خانمها علاقه زیادی به مادر شدن دارند و کسانی که با ایشان معاشرت می کنند را به چشم پدر احتمالی فرزندشان می بینند. 

به مناسبت سالگرد آشنائیتان شیرینی بپزید و بین دوستانتان پخش کنید. 

پیش از اینکه سر وعده ملاقاتتان حاضر شوید از مرتب بودن لباستان مطمئن شوید. 

هم مردان و هم زنان بدنبال جفتی می گردند که از مصاحبت و همراهیش لذت ببرند پس بکوشید تا بداخلاقی و عبوس بودن را کنار بگذاریدتا برای هم جفت مناسبی باشید. 

بهترین روش در جهت آماده شدن برای یک قرار ملاقات ویژه برنامه ریزی قبلی است. 

سعی کنید به هنگام ملاقاتهایتان کاملا آسوده و خونسر باشدی و از هر گونه حرکت نامتعادل بپرهیزید. 

حتی اگر شما برای ملاقاتهایتان برنامه ریزی نمی کنید باز هم برای اینکه شاید برنامه ریزی اول بهم بخورد یک برنامه خاص در ذهنتان داشته باشید. 

همیشه پیش از رفتن به ملاقات برای لذت بخش بودن دیدارتان دعا کنید. 

وقتی در حال آماده شدن برای رفتن به یک ملاقات ویژه هستید, برای اینکه آرامشتان را حفظ کنید به یک موزیک ملایم و دلپذیر گوش بسپارید. 

کرشمه در حالی که به هیجانی که در لحن صدا نهفته است همراه است همیشه باید به شخص مقابل احساس آرامش بدهد. 

از مهمترین اجزا اصلی احساساتی که بین دو نفر شکل می گیرد این است که تشخیص بدهند از دو جنسیت متفاوت هستید و با درک تفاوتها از آنها لذت ببرند. 

در تعطیلات آخر هفته وعده ملاقات بگذارید تا لحظات ویژه و خاطره انگیزتری بیافرینید. 

پیش از اینکه به دنبال عشق گمشده تان بگردید به موزیکی که به شما احساس شهامت و شجاعت روحی و فکری می بخشد گوش بسپارید. 

اگر احساس می کنید که حتما باید درباره عشقهای گذشته تان صحبت کنید هرگز با دوست فعلی تان درباره تاریخچه زندگی گذشته تان حرفی نزنید و تا زمانیکه ارتباطتان جدی نشده چیزی به او نگوئید. 

بعضی از مجردها بخاطر احساس عدم کفایت کافی در زندگی زناشویی از ازدواج می هراسند.

اگر شما چنین شخصی هستید به یک روانشناس متبحر مراجعه کنید. 

در حدود بیست و پنج درصد از خانمها در قرارهای ملاقات خود واقعی را نشان می دهند....!!! 

اگر به هنگام ملاقات عصبی هستید بکوشید تا آرامش را بر خود حکمفرما سازید اگر عصبی باشید طرف مقابلتان احساس ناراحتی و نا امنی خواهد کرد. 

معمولا مجردهای جوانتر خصوصا ان  دسته که در ابتدای بیست سالگی هستند تنها دنبال یک رابطه عادی می گردند. 

کی رابطه عاشقانه تمام عیار نشانه های خاصی دارد....! ؟

اگر نگران پذیرفته نشدن از جانب کسی که به خواستگاری اش می روید هستید از خودتان بپرسید: آیا تحمل پذیرفته نشدن را دارن...! 

در صورتیکه پاسخ مثبت است نگرانی را از خود برانید و به سمت جلو گام بردارید. 

پیش از نزدیک شدن به شخص مورد نظرتان یک رابطه عاطفی موفق را در ذهنتان مجسم کنید.

اگر می خواهید با زوجی ملاقات کنید ابتدا مطمئن شوید که آنها زوج خوشبختی هستند. چون بهتر است وقتتان را با کسانی که الگوی ازدواج موفق هستند بگذرانید. 

بهترین راههایی که ما میتوانیم برای ثروتمند شدن به شما پیشنهاد کنیم این است که صادق و با پشتکار باشید. 

از بس دنبال ذهنیتتان می دوید حتما پاهایتان خسته شده است....! 

تو باید دقیقا همان عشق گمشده زندگی من باشی!!!!! 

در مورد قرار گذاشتن و برقراری ارتباط با کسانی که در مورد روابط عاطفی بد سابقه هستند کاملا محتاط باشید اگر شخص مورد نظرتان در روابط پیشین ناکام شده احتمال زیاد دراد که قلب شما نیز شکسته شود....! 

چه کسی مهتاب را دزدید و در چشمهای شما گذاشت؟! 

شبها زیر نور ضعیف ستارهای چشمک زن اشعار عاشقانه زمزمه کنید. 

با او با ملایمت رفتار کنید تا علاقه شاعرانه و عاشقانه تان را نسبت به او نشان دهید. 

وقتی شخص مورد علاقه تان را از دور می بینید برای جلب توجهش دستتان را برایش تکان دهید تا متوجه بشود چقدر از دیدنش خوشحالید. 

آیا واقعا دوستش دارید؟

آیا می خواهید با او تا رسیدن به ایام پیری زندگی کنید؟

آیا با وجود این شخص آینده برایتان روشنتر به نظر می رسد؟

آیا واقعا او همان کسی است که بدنبالش می گشتید یا این انتخاب نتیجه سختی های تنهایی شماست؟ 

اگر دلتان نمی هواهد کسی را به زندگی عاطفی تان راه ندهید و در عین حال قصد شکستن قلبش را نیز ندارید به او بگویید که درگیر یک رابطه احساسی جدی هستید. 

پس از جدایی کسی که در گذشته نسبت به او تعلق خاطری داشتید بکوشید تا درباره او با محبت صحبت کنید تا کسی در رابطه با شما شایعه پراکنی نکند. 

اگر رازی در دلتان نهفته دارید بهتر است آنرا برای کسی بازگو نکنید.  

 

 

خوب چه نتیجه ای گرفتین ؟ 

 چراغی روشن شد ؟  

کاملا جملات به نظرتون مزخرف اومد ؟  

چی فکر می کنین ؟  

نترسین شما هم افکارتون رو بگید؟ البته اینها افکار من نبودا ..

شاید بیشتر جملات جنبه آموزشی داشته باشه اما این ماییم که باید خودمون رو آزمایش کنیم . 

باید داشته هامون رو افزایش بدیم و به سمتی حرکت کنیم که قویترشون کنیم . 

برای همه ی عاشقان آرزوی عشقی ماندگار و جاویدان دارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 9:34  توسط آرش  | 

داستان چهار شمع.......

چهار شمع به آهستگي مي‌سوختند، در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي‌رسيد.

شمع اول گفت: "من صلح و آرامش هستم، هيچ كسي نمي‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم كه به زودي مي‌ميرم......."

سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به كلي خاموش شد.

شمع دوم گفت: "من ايمان و اعتقاد هستم، ولي براي بيشتر آدمها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد كه ديگر روشن بمانم........."

سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت.

شمع سوم با ناراحتي گفت: "من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم كه ديگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده‌اند و اهميت مرا درك نمي‌كنند، آنها حتي فراموش كرده‌اند كه به نزديكترين كسان خود عشق بورزند .............."

طولي نكشيد كه عشق نيز خاموش شد.

ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد، گفت: "چرا شما خاموش شده‌ايد، همه انتظار دارند كه شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد .........". سپس شروع به گريستن كرد...........

پــــــــس...

شمع چهارم گفت: "نگران نباش تا زمانيكه من وجود دارم ما مي‌توانيم بقيه شمع‌ها را دوباره روشن كنيم، مـن امـــيد هستم.

با چشماني كه از اشك و شوق مي‌درخشيد، كودك شمع اميد را برداشت و بقيه شمع‌ها را روشن كرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 11:27  توسط آرش  | 

چه خوش است

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد

پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم

که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد

عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید

نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد

اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند

به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 11:15  توسط آرش  | 

کلبه ای خواه ساخت

کلبه اي مي سازم ...

پشت تنهايي شب

زير اين سقف سياه

که به زيبايي دل تنهاي تو باشد

پنجره هايش از عشق

سقفش از عطر بهار

رنگ ديوار اتاقش گل ياس

عکس لبخند تو را مي کوبم

روي ايوان حياط

تا که هر صبح اقاقي ها را

از تو سرشار کنم

همه ي دلخوشي ام بودن توست

  وچراغ شب تنهايي من

نور چشمان تو است

کاشکي در سبد احساسم

شاخه اي مريم بود

عطر آن را با عشق

توشه راه گل قاصدکي مي کردم

که به تنهايي تو سربزند

تو به من نزديکي و خودت مي داني

شبنم يخ زده چشمانم

در زمستان سکوت

گرمي دست تو را مي طلبيد...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 11:9  توسط آرش  | 

کاش...ا

بچه بودیم ار آسمان باران می آمد

بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن 

بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه

بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم 

بزرگ شدیم تو خلوت

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست 

بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه

بچه بودیم همه رو 10 تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی

بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن 

بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که 

اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه

کاش هنوزم همه رو 

به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم

بچه که بودیم اگه با کسی


دعوا میکردیم ۱
 ساعت بعد از یادمون میرفت

بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود 

بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه

بچه که بودیم بچه بودیم


بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ؛

دیگه همون بچه هم نیستیم  


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 11:2  توسط آرش  | 

زندگی چیست ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 13:7  توسط آرش  | 

گل سرخي براي محبوبم


" جان بلانکارد " از روي نيمکت برخاست لباس ارتشي اش را مرتب کرد و به تماشاي انبوه مردم که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد . 

او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .

از سيزده ماه پيش دلبستگي‌اش به او آغاز شده بود.از يک کتابخانه مرکزي در فلوريدا, با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود,اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشتهايي با مداد, که در حاشيه صفحات آن به چشم مي‌خورد . دست خطي لطيف که بازتابي از ذهني هوشيار و درون بين و باطني ژرف داشت در صفحه اول " جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد: 

"دوشيزه هاليس مي نل" .

با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند." جان " براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او درخواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد جان سوار کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود .در طول يکسال و يک ماه پس از آن , آن دو به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند . 

هر نامه همچون دانه اي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد .

" جان " درخواست عکس کرد ولي با مخالفت " ميس هاليس " روبه رو شد . به نظر هاليس اگر " جان " قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد . ولي سرانجام روز بازگشت " جان " فرارسيد آن ها قرار نخستين ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد الظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . 

هاليس نوشته بود : تو مرا خواهي شناخت از روي گل سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت . 

بنابراين راس ساعت 7  " جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنويد : 

" زن جواني داشت به سمت من مي‌آمد, بلند قامت و خوش اندام, موهاي طلايي‌اش در حلقه‌هاي زيبا کنار گوش‌هاي ظريفش جمع شده بود , چشمان آبي رنگش به رنگ آبي گل ها بود , و در لباس سبز روشنش به بهاري مي مانست که جان گرفته باشد . من بي اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد . اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پرشوري از هم گشوده شد , اما به آهستگي گفت " ممکن است اجازه دهيد عبور کنم ؟ " بي‌اختيار يک قدم ديگر به او نزديک شدم ودر اين حال ميس هاليس را ديدم . تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود زني حدودا 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود و مچ پايش نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند 

دختر سبز پوش از من دور مي شد , من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرارگرفته ام . از طرفي شوق وتمنايي عجيب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا ميخواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معناي واقعي کلمه مسحور کرده بود , به ماندن دعوتم مي کرد . 

او آن جا ايستاده بود با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام و موقر به نظر مي رسيد وچشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد . ديگر به خود ترديد راه ندادم . کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد , از همان لحظه فهميدم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود ,

اما چيزي به دست آورده بودم که ارزشش حتي از عشق بيشتر بود ,

دوستي گرانبهايي که مي توانستم هميشه به آن افتخار کنم .

به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين .وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . 

من " جان بلانکارد" هستم و شما هم بايد دوشيزه مي نل باشيد . از ملاقات شما بسيار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمي‌شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است ! 

تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست ! 

  

طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به 

چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 18:43  توسط آرش  | 

شعری از زنده یاد فریدون مشیری

                      

چرا از مرگ می ترسید ؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟

مپندارید بوم ناامیدی باز
به بام خاطر من میکند پرواز

مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است

مگر می، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
مگر این می پرستی ها و مستی ها

برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر افیون افسونکار

نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر دنبال آرامش نمی گردید

چرا از مرگ می ترسید ؟

کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند

اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند

نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند

چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟

بهشت جاودان آنجاست
گر آن خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست

سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشی است

نه فریادی، نه آهنگی، نه آوایی
نه دیروزی، نه امروزی، نه فردایی

جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام

خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند !
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

در این دنیا که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید

که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟

چرا از مرگ می ترسید ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 18:24  توسط آرش  | 

یادت در دلم می ماند..... یادم در دلت خواهند ماند؟؟

و اکنون بهار عاشقان از راه میرسد و دلم را عاشقتر از پیش میکند

یاد دوران مدرسه و شروع مهر و مهربانی و ....

دارم خاطراتم را کنکاش و دوره می کنم

و حالا به انتها که می رسم

باز هم تو هستی

ازل تا ابد 

همیشه و هردم و هرجا

تویی که در قلب و جانم لانه کرده ای

رهایم نمی کند نگاه مهربان و دستان گرم و لبخندت

لبخندی که پر از عشق است و آرامش و دوستی و مهربانی و .....

و تو خوب می دانی که دلم پیشت خواهد ماند تا ....

پس بمان ، تنها برای آرامش خیالم

بیش از این نمی خواهم

+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 21:38  توسط آرش  | 

یارب مرا یاری بده

یارب مرا یاری بده ، تا خوب آزارش دهم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، ازغصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بکاهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از سودای من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم ، جادوی خود گریان کنم
با گونه گون سوگندها ، بار دگر یارش کنم
چون یار شد بار دگر ، کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم

+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 21:30  توسط آرش  | 

دیگر

دیگر دستم به نوشتن نمی رود . دیگر از آن احساسهای گذشته

ازآن عشق سرکش، از آن روح بارانی وآن شتاب برای رسیدن خبری نیست .

دیگر درآسمان دلم هیچ پرنده ای را در حال پرواز نمی بینم .

دیگر هیچ اشتیاقی برای دیدن نیست ،

دیگرهیچ نیازی برای بودن نیست و دیگر هیچ عشقی برای زیستن نیست .

کتابچه ی زندگیم را بستم و چیزی از جنس سنگ بر روی آن گذاشتم.

درونم چیزی پیدا شده که می خواهد من باشم و نباشم .

نمی دانم چرا ، دوست دارم مثل گذشته با احساس باشم

ولی انگار کسی از من می خواهد سنگ باشم ، با خودم نامهربان باشم.

هستم ولی نیستم .دیگر قلبم برای هیچ کس نمی تپد .

دیگر جسمم جستجوگر هیچ ستاره ی درخشنده ای نیست.

دلم تنگ است . دلم برای کسی تنگ شده است که

پاورچین پاورچین حصار تنهایی مرا شکست ،پایش را روی سیم خاردارهای دل گذاشت

و براحتی روحم را از آن خودش کرد.

دلم برای کسی تنگ است که نمی دانم کیست ؟نمی دانم چیست ؟

بغض گلویم حرف دلم را ناگفته شکسته است .

اشکهایم همچون ابر بهاری چمن زار دلم را خیس می کند.

 ایکاش باران می بارید تا من روحم را در آن می شستم

و پاک می شد خالی از هرگونه عشق و احساسی .

ای کاش هیچ چشمی در گرو چشمانم نبود .کاش هیچ قلبی برایم نمی تپید .

کاش هیچ کس منتظر دیدنم نبود  .کاش هیچ کس مشتاق شنیدن صدایم نبود .

اگرچنین می شد کوله بارم را می بستم

و از این دیار خاکی ،روزگارپست و بی حساب می رفتم ؛

 طوریکه حتی گرد کفشهایم هم روی زمین باقی نمی ماند .

شاید پرواز می کردم .شاید در آسمان جایی برای من پیدا می شد .

فکر نمی کنم آن جاانتظار مفهومی داشته باشد

+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 21:28  توسط آرش  | 

چیزی به من بگو

من با نگاه روشن خویش
                                                                  راهی خواهم گشود برای فرداهای تو ـ


                                                                   از میان تاریکی‌هایی که تو را احاطه کرده‌اند

                                                                            و چنان آرزومندانه دعایت خواهم کرد    

      
                                                                  که مطمئن باشی خون زندگی


                                                        همواره در رگ‌هایت جریان خواهد یافت ـ


اما من که


زمانی طولانی عاشقت بوده‌ام،

                   چنان در سپیدی گذر زمان گم خواهم شد


که تو حتا در میان دفتر خاطرات کهنه‌ات هم ـ


نشانی از من نیابی!



                                                                   من خواهم رفت


                                                             و تو شادمانه بال و پر خواهی گشود


                                                  و همچنان از سرسره‌ی زندگی پایین خواهی لغزید


                                                                               و فراموشت خواهد شد ـ


                                                                       که چه معصومانه دوستت داشتم!

بعد در میان آن همه ازدحام و هیاهو،


گردش دوار چرخ فلک تو را به اوج آسمان خواهد برد


و تو از آن بالا ـ


 نظاره خواهی کرد


کسی را که به دنبال رؤیاهای گم‌شده‌ی خود می‌گردد!



                                                              من خواهم پذیرفت،

 

                                                       من خاموشی سرد کوچه‌ها را باور خواهم کرد


                                                       و با آیینه‌ای که دم به دم


                                                      سپیدی موهایم را به من یادآور می‌شود ـ


                                                                                          دوست خواهم شد


و عصای پیری‌ام را که در پای پله‌ها انتظار مرا می‌کشند،


مهربانانه به مشت خواهم فشرد


و با چنان هراسی از پله‌ها بالا خواهم رفت


که انگار هر لحظه ممکن است به پایین سقوط کنم!



                                                                     اما می‌دانم ـ


                                                                     سقوطی در کار نیست!


                                          هیچ‌کس مرگ انسان را به حساب شکست او ننوشته است

                                                              و هیچ نکیر و منکری

                                             در آن صندوقخانه‌ی سرد و تاریک و تنگ،


                                       آدمی را به خاطر نابه‌هنگام مردنش مؤاخذه نخواهد کرد!

اما من دلم نمی‌خواهد دو تا مزار داشته باشم،


یکی در گورستان شهر

 

و یکی در دل زنگار گرفته‌ی تو!    

                                        

 پیش از آنکه بمیرم،

 چیزی به من بگو!

+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 21:17  توسط آرش  | 

عشق يعنی

تا حالا شده عاشق بشين؟؟؟

ميدونين عشق چه رنگيه؟؟؟

ميدونين عشقق چه مزه اي داره؟؟؟

ميدونين عشق چه بويي داره؟؟؟

ميدونين عاشق چه شکليه؟؟؟

ميدونين معشوق چه کار ميکنه با قلب عاشق؟؟؟

مدونين قلب عاشق براي چي ميزنه؟؟؟

ميدونين قلب عاشق براي کي ميزنه؟؟؟

ميدونين ...؟؟؟

اگه جواب اين همه سئوال رو ميخواين! مطلب زير رو بخونين...خيلي جالب و آموزندس...

وقتي

يه روز ديدي خودت اينجايي و دلت يه جاي ديگه … بدون كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدي

طوري ميشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق مي تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن

همه چي با يک نگاه شروع ميشه

اين نگاه مثل نگاهاي ديگه نست ، يه چيزي داره که اوناي ديگه ندارن ...

محو زيبايي نگاهش ميشي ، تا ابد تصوير نگاهش رو توي قلبت حبس مي كني ، نه اصلا مي زاريش توي يه صندوق ، درش رو هم قفل مي كني تا كسي بهش دست نزنه.

حتي وقتي با عشقت روي يه سكو مي شيني و واسه ساعتهاي متمادي باهاش حرفي نمي زني ، وقتي ازش دور ميشي احساس مي كني قشنگترين گفتگوي عمرت رو با كسي داري از دست ميدي.

مي بيني كار دل رو؟

شب مي آي كه بخوابي مگه فكرش مي زاره؟! خلاصه بعد يه جنگ و

جدال طولاني با خودت چشات رو رو هم مي زاري ولي همش از خواب ميپري ...

از چيزي ميترسي ...

صبح كه از خواب بيدار ميشي نه مي توني چيزي بخوري نه مي توني كاري انجام بدي ، فقط و فقط اونه كه توي فكر و ذهنت قدم مي زنه

به خودت مي گي اي بابا از درس و زندگي افتادم ! آخه من چمه ؟

راه مي افتي تو كوچه و خيابون هر جا كه ميري هرچي كه مي بيني فقط اونه ، گويا كه همه چي از بين رفته و فقط اون مونده

طوري بهش عادت مي كني كه اگه فقط يه روز نبينيش دنيا به آخر ميرسه

وقتي با اوني مثل اينكه تو آسمونا سير مي كني وقتي بهت نگاه مي كنه گويا همه دنيا رو بهت ميدن

گرچه عشق نه حرفي مي زنه و نه نگاهي مي كنه !

آخه خاصيت عشق همينه آدم رو عاشق مي كنه و بعد ولش مي كنه به امون خدا

وقتي باهاته همش سرش پائينه

تو دلت مي گي تورو خدا فقط يه بار نيگام كن آخه دلم واسه اون چشاي قشنگت يه ذره شده

ديگه از آن خودت نيستي

بدجوري بهش عادت كردي ! مگه نه ؟ يه روزي بهت ميگه كه مي خواد ببينتت

سراز پا نمي شناسي حتي نميدوني چي كار كني ...

فقط دلت شور ميزنه آخه شب قبل خواب اونو ديدي...

خواب ديدي که همش از دستت فرار ميکنه ...

هيچوقت براش گل رز قرمز نگرفتي ...چون بهت گفته بود همش دروغه تو هم نخواستي فکر کنه تو دروغ ميگي آخه از دروغ متنفره ...

وقتي اون رو مي بيني با لبخند بهش ميگي خيلي خوشحالي که امروز ميبينيش ...

ولي اون ...

سرش رو بلند مي كنه و تو چشات زل ميزنه و بهت ميگه

اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم كني !

دنيا رو سرت خراب ميشه

همه چي رو ازت مي گيرن همه خوشبختيهاي دنيا رو

بهش مي گي من … من … من

از جاش بلند ميشه و خيلي آروم دستت رو ميبوسه ميذاره رو قلبش و بهت ميگه خيلي دوستت دارم وبراي هميشه تركت مي كنه

ديگه قلبت نمي تپه ديگه خون تو رگات جاري نميشه

يه هويي صداي شكستن چيزي مي آد

دلت مي شكنه و تكه هاي شكستش روي زمين ميريزه

دلت ميخواد گريه کني ولي يادت مي افته بهش قول داده بودي که هيچوقت به خاطر اون گريه نميکني چون ميگفت اگه يه قطره اشک از چشماي تو بياد من خودم رو نميبخشم ...

دلت ميخواد بهش بگي چقدر بي رحمي که گريه رو ازم گرفتي ولي اصلا هيچ صدايي از گلوت در نمياد

بهت ميگه فهميدي چي گفتم ؟با سر بهش ميگي آره!...

وقتي ازش ميپرسي چرا؟؟؟ميگه چون دوستت دارم!

انگشتري رو که تو دستته در مياري آخه خيلي اونو دوست داره بهش ميگي مال تو ...

ازت ميگيره ولي دوباره تو انگشتت ميکنه ...ميگه فقط تو دست تو قشنگه...

بعد دستت رو محکم فشار ميده و تو چشمات نگاه ميکنه و...

بعد اون روز ديگه دلت نميخواد چشمات رو باز نمي كني

آخه اگه بازشون كني بايد دنياي بدون اون رو ببيني

تو دنياي بدون اون رو مي خواي چي كار ؟

و براي هميشه يه دل شكسته باقي مي موني

دل شكسته اي كه تنها چاره دردش تويي...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 23:36  توسط آرش  | 

پیرمرد عاشق!

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را مي شناسم

نظرتو بگو

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 23:31  توسط آرش  | 

اين قفسه سينه که می بينی يه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.
يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواس تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخ تو دريا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.
خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاش تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست اين آدم.
دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی.
خدا ديگه کم کم داشت عصبانی ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولی مگه اين آدم, آدم می شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.
نه ديگه... خدا گف... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه.
آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاش سرجاش بس که از دس آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه.
آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقد اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دس کشيد به رو سينشو وقتی فهميد چی شده يه يه آهی کشيد... يه آهی کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درس شد. و اين برای اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درس شد.
بعد هی آدم گريه کرد هی آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روی زمين سفت خدا قدم می زد و اشک می ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که می ريخ رو زمين و شکل مرواری می شد برمی داش و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.
اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد.
ولی خدا دلش واسه آدم نسوخ که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرف. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله های محکمی گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکی مثه دل گنجش می زد و تالاپ تولوپ می کرد.
انگشتاشو کرد زير همون ميله ای که درس روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين شد.
...
خدا ازون بالا همه چی رو نيگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل.
يهو همون تيکه استخون روی هوا رقصيد و رقصيد.
چرخيد و چرخيد.
آسمون رعد زد و برق زد.
دريا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن.
همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته٬ با چشای سياه مثه شب آسمون٬ با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل٬ اومد جلو و دس کشيد روی چشای بسته آدم.
آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچی نفهميد. هی چشاشو ماليد و ماليد و هی نيگا کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلی بيشتر.
پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواس دلشو دربياره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند.
تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته خرامون خرامون اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.
سينشو چسبوند به سينه آدم.
خدا ازون بالا فقط نيگا می کرد با يه لبخند رو لبش.
آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نيگا کرد.
آدم با چشاش می خنديد.
فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکی به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دس خدا رو بوسيد.
اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد.
خدا پرده آسمونو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاش.
ماهم آدمو با فرشتش تنها می ذاريم.

خوش به حال آدم و فرشتش.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 23:3  توسط آرش  | 

قطرات سه گانه...

روزی هنگام سحرگاهان رب النوع سبیده دم از نزدیکی گل سرخ شکفته ای می گذشت. سه قطره آب بر روی گل مشاهده نمود که او را صدا کردند.
-چه می گویید ای قطرات درخشان؟
-می خواهیم در میان ما حکم شوی.
-مطلب چیست؟
-ما سه قطره ایم که هر یک از جایی آمده ایم: می خواهیم بدانیم کدام بهتریم.
-اول تو خود را معرفی کن.
یکی از قطرات جنبشی کرد و گفت:
-من از ابر فرود آمده ام. من دختر دریا و نماینده اقیانوس مواجم.
دومی گفت:
-من ژاله و پیشرو بامدادم. مرا مشاطه ی صبح و زینت بخش ریاحین و ازهار می نامند.
-دخترک من! تو کیستی؟
-من چیزی نیستم. من از چشم دختری افتاده ام. نخستین بار تبسمی بودم مدتی دوستی نام داشتم اکنون اشک نامیده می شوم.
دو قطره اولی از شنیدن این سخنان خندیدند اما رب النوع قطره ی سومی را به دست گرفت و گفت:
-هان! به خود باز آیید و خود ستایی ننمایید این از شما پاکیزه تر و گرانبهاتر است.
-اولی گفت: من دختر دریا هستم.
-من دختر آسمانم.
-رب النوع گفت: چنین است اما این بخار لطیفی است که از قلب برخاسته و از مجرای دیده فرود آمده است!
این بگفت و قطره اشک را مکید و از نظر غایب گشت.

(ترجمه ی شعر قطرات سه گانه اثر تریللو شاعر ایتالیایی که یوسف اعتصام الملک پدر پروین اعتصامی آن را ترجمه و در مجله ی بهار چاپ کرده است)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 23:2  توسط آرش  | 

(فرار به خاطر عشق )

یک روز آموزگار از دانش‌آموزانی که در کلاس بودند پرسید:

آیا می‌توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند:

با بخشیدن، عشقشان را معنا می‌کنند.
برخی؛ دادن گل و هدیه
و برخی؛ حرف‌های دلنشین را، راه بیان عشق عنوان کردند.

شماری دیگر هم گفتند:

با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختی را، راه بیان عشق می‌دانند.

در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند، طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک‌ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید:

آیا می‌دانید آن مرد در لحظه‌های آخر زندگی‌اش چه فریاد می‌زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد:

نه، آخرین حرف مرد این بود که، عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.

قطره‌های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد:

همه زیست شناسان می دانند که ببر فقط به کسی حمله می‌کند که حرکتی انجام می‌دهد و یا فرارمی‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش، پیش‌مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه‌ترین و بی‌ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.


_________________
امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنیمت بشمار
شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 22:59  توسط آرش  | 

داستان عاشقانه


اوايل حالش خوب بود ؛ نميدونم چرا يهو زد به سرش. حالش اصلا
طبيعي نبود .همش بهم نگاه ميكرد و ميخنديد. به خودم گفتم :
عجب غلطي كردم قبول كردم ها.... اما ديگه براي اين حرفا دير
شده بود. بايد تا برگشتن اونا از عروسي پيشش ميموندم.
خوب يه جورائي اونا هم حق داشتن كه اونو با خودشون نبرن؛ اگه
وسط جشن يهو ميزد به سرش و ديوونه ميشد ممكن بود همه
چيزو به هم بريزه وكلي آبرو ريزي ميشد.
اونشب براي اينكه آرومش كنم سعي كردم بيشتر بش نزديك بشم
وباش صحبت كنم. بعضي وقتا خوب بود ولي گاهي دوباره به هم
ميريخت. يه بار بي مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داري؟ قبل
از اينكه چيزي بگم گفت : وقتي از اونا ميخورم حالم خيلي خوب
ميشه . انگار دارم رو ابرا راه ميرم....روي ابرا كسي بهم نميگه
ديوونه...! بعد با بغض پرسيد تو هم فكر ميكني من ديوونه
ام؟؟؟ ... اما اون از من ديوونه تره . بعد بلند خنديد وگفت : آخه به
من ميگفت دوستت دارم . اما با يكي ديگه عروسي كرد و بعد آروم
گفت : امشبم عروسيشه....

_________________
ستاره وقتی میشکنه میشه شهاب اما دلی که میشکنه میشه سوال بی جواب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 22:57  توسط آرش  | 

داستان عاشقانه

شاگرد از استاد پرسید عشق یعنی چی ؟
استاد به شاگرد گفت برو به گندم زار و پرپشت ترین خوشه را بیار

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت:

استاد پرسید: چه آوردی ؟

با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به

امید پیداكردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق یعنی همین...!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش
كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت .

استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین

درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...!

و این است فرق عشق و ازدواج 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 22:55  توسط آرش  | 

عشق دوباره من

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون كه دل همه آدما ميشکنه

خوشبختی مثل توپی است که هر وقت به ما نزدیک میشود به آن لگد میزنیم و هر وقت از ما دور میشود دنبالش میدویم.

تير را به كجا پرتاب كردي ؟ هرگز انديشيدي تير عشق تو قلب مرا مجروح خواهد كرد؟
هنگامي كه كمان بدست گرفتي لحظه اي انديشيدي كه ممكن است تير تو قلب هزار تكه اي را نشانه رود كه از تمام دلخوشيهاي دنيا به نام تو مينازد؟
هنگامي كه در عمق يك وجود تار و پود گسسته خانه كردي لحظه اي انديشيدي كه حضور سنگينت خانه ي دل او را ويران خواهد كرد؟
هنگامي كه شبانه بر عمق احساس نفوذ كردي و تا انتهاي انديشه ي فرو رفتي لحظه اي انديشيدي كه احساسي را جريحه دار خواهي كرد ؟

چه كسي انديشيد در عمق قلب و فكر ما چه ميگذرد ؟ كدام رهگذر ايستاد تا چند قدمي تكيه گاه قامت شكسته مان باشد؟ چه كسي در سحرگاه سردي نان خويش را با ما تقسيم كرد؟ كدام رونده اي دست مهري بر گيسوان بافته شده مان كشيد؟ كدام رهگذر در گوشمان اواي عشق را زمزمه كرد ؟

گاهي ميانديشم تو چه هستي و با قلبها چه ميكني؟ دير به خشم ميايي و هيچ تحفه اي موردپسندت واقع نمي شود

روزي كه امدي به خود گفتم من يك گذشته خواهم ساخت و يك اينده ، كه هر دو مملو از ياداوباشد با خود گفتم نامش را گردنبندي خواهم كرد و بر گردن خواهم اويخت تا زينت جسم و روحم تنها او باشد

يك سبد از گلهاي سرخ را سنگفرش قدمگاهت كردم تا گامهايت را نه بر روي سنگها كه بر روي گلبرگها بگذاري و ذره ذره ي احساسم را به ريسه اي كشيدم تا شبهاي تاريك بي تودن را روشن كنم

و منتظر ماندم تا بيايي و تيررا از قلب من در اوري ................
ساعتها گذشت . روزها سپري شد . زمان بسياري بر اين پيكره ي شكسته گذشت و تو نيامدي تو نيامدي تا ببيني هنوز از درد تير تو نالانم و هنوز در انتظار امدنت ستاره هاي اسمان را ميشمارم ، تو نيامدي تا صداي شكستنم را در عمق تنهاييها بشنوي و نيامدي تا پر پر شدن گلهاي وجودم را نظاره كني ، تو نيامدي تا در تو شادي كنم تو نيامدي تا دوباره در تو اواز بودن را زمزمه كنم تو نيامدي تا دوباره مفهوم هست بودن را درك كنم تو نيامدي.............. ايستادم در مسير تيرها تا شايد عشق تو را فراموش كنم و تير ديگري بر قلبم فرو رود

اما زخم عشق تو ريشه دار تر از ان بود كه تيري قادر به برابري با ان باشد
اي عشق ، گمان ميكني من از چه ساخته شده ام ؟ كه اين چنين بر من هجوم مياوري گمان ميكني من چه قدر ميتوانم دوام بياورم ؟ فكر ميكني روزهاي باقي مانده از عمرم بيشتر از روزهاي گذشته است كه اين چنين صبور بر درد كشيدن بر من نظاره گر هستي؟ گمان ميكني چگونه خواهم رفت؟ راه را نگاه كن مسير طولاني است و من طاقت از دست داده ام نگاه كن من تا كي دست خويش را روي زخم قلبم فشار دهم تا كي ميتوانم در عمق وجودم تكرارهاي بي جواب خواندنهايم را داشته باشم؟

تا كي ميتوانم ؟ اي عشق زمان رسيدن به تو چه هنگام است ؟ اگر در اين مسير فرسوده شوم كه ديگر مورد پسند تو نخواهم بود نگاه كن گمان ميكني هنوز به درستي تاديب نشده ام كه از من روي برميگرداني ؟

ميبيني چه زود رنج شده ام ميبيني با من چه كردي ؟ تو كه عشق را براي من تعريف كردي چطور شد خود رسم عاشقي را فراموش كردي ؟ تو كه خود وفا را به من اموختي چطور شد كه نسبت به من بي وفا شدي ؟ اي عشق خرده بر تو نيست كه هر چه هست از ناخالصي قلب من است.................


مي خواستم شب باشم تا ستا رگا نم بر تو بتا بند
ميخوا ستم غرو ب باشم تا سرخي افق من چشمانت را نوا زش دهد

مي خواستم ابر باشم تا بارانم بر كوير قلبت ببارد

اما......

افسوس!شبم را بي ستاره و غروبم را بي افق و ابرم را بي باران كردي و سر انجام قلبم را

خاكستر كردي و خاكسترها را به باد سپردي......

 

 
من میگم بهم نگاه کن
تو میگی که جون فدا کن
 من میگم چشمات قشنگه
تو میگی دنیا دو رنگه
من میگم دلم اسیره
 تو میگی که خیلی دیره
من میگم چشمات و وکن
تو میگی من و رها کن
من میگم قلبم رو نشکن
تو میگی من می شکنم من ؟
من میگم دلم رو بردی
تو میگی به من سپردی ؟
 من میگم دلم شکسته است
تو میگی خوب میشه خسته است
من میگم بمون همیشه
تو میگی ببین نمی شه
من میگم تنهام می ذاری
تو میگی طاقت نداری
من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته
من میگم خدا به همرات
 تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم  که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 23:9  توسط آرش  | 

حتما حتما بخونش بعد احساستو بهم بگووووووووووووووووو

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.

دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.

آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 22:56  توسط آرش  | 

معما

من امروز بیدار مانده ام.......
بیدار مانده ام تا بدانم چه چیزی در افکار من میگنجد
ایا کسی هست که من دوستش بدارم و دوستم بدارد
....من نیمی از شب را به آه کشیدن میگذارم.....
ولی نمیدونم که (اون) کیه؟
موزیک..............رقص............و نور ماه که در تاریکی شب میدرخشد
صحنه زیباست
.........هووووووووووووووووووووووو.....صدای نسیم......
چشمانم در آن تاریکی شب برق میزنداحساس میکنم که روحم آزاد شده است
به دنبال یافته های ذهنم هستم
این برای من یک معما شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خیلی عجیبه که برق زیادی رو از تو نگاههای اکثرشون ببینی و ندونی معنیش چیه؟
خیلی عجیبه که من فکر میکنم فقط یه نگاهه و دیگران جور دیگر تعبیرش میکنن
..................
ولی نگاه عشق باید از ته دل باشه نه چیز دیگر
از وجودت باشه.....
من به این نگاه ها بی تفاوتم
من به این حرکت ها بی احساسم
و تو به من میگویی آیا به عشق در اولین نگاه اعتقاد داری؟
و من میخندم.........
چون نمیدونم عشق چیه
منو ببخش که نمیدونم عشق چیه...........متاسفم......پس خودت رو اذیت نکن......منو ببخش
منو ببخش که بی احساسم
اگه من نمیدونم معنیش چیه تو به من یاد بده
موزیک...................رقص..................
و پاهایم شروع به رقصیدن میکند نرمش.............چرخش و پرش

وتو میگویی چه زیبا میرقصی پس چگونه میشه گفت که تو ب عشق نداری وقتی که الان داری با دلت میرقصی!!!!!!!!!!!
خودم نمیدونم و فقط میگویم
چون موسیقی دارد با من حرف میزند
و تو میگویی چگونه میگویی که بی احساسی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

براستی این یک معماست برای خودم ..........


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 22:54  توسط آرش  | 

بوسه های عاشقانه


بوسه مگر چیست فشار دو لب

 آنکه گناه نیست چه روز و چه شب

 بوسه یعنی ُ وصل شیرین دو لب

بوسه یعنی عشق در اعماق شب

بوسه یعنی مستی از مشروب عشق

 بوسه یعنی آتش و گرمای تب

 بوسه یعنی لذت از دلدادگی

 لذت از شب ُ لذت از دیوانگی


بوسه یعنی حس خوب طعم عشق

 طعم شیرینی به رنگ سادگی

 بوسه یعنی ُ آغازی برای ما شدن

 لحظه ای با دلبری تنها شدن


بوسه آتش می زند بر جسم و جان

 بوسه بر می دارد این شرم از میان

 بوسه یعنی شادی و شور و نشاط

 بوسه یعنی عشق خالی از گناه

بوسه یعنی قلب تو از آن من

بوسه یعنی تو همیشه مال من


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 22:46  توسط آرش  | 

با عشق دوباره برگشتم

خدایا هرکه را دوست می‌داری بیاموز که:



که عشق از زندگی کردن بهتر است

 


و به هرکه دوست‌تر میداری بچشان که:

 


دوست داشتن از عشق برتر

دکتر علی شریعتی

عشق در لحظه پدید می آید، دوست داشتن در امتداد زمان .
 

عشق معیارها را در هم می ریزد ، دوست داشتن بر پایه معیارها بنا میشود.
 

عشق ویران کردن خویش است و دوست داشتن ساختنی عظیم .
 

عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد، دوست داشتن از شناختن
 

سرچشمه می گیرد .
 

عشق قانون نمی شناسد ،
دوست داشتن، اوج احترام به مجموعه ای از
قوانین طبیعی است .
 

عشق فوران می کند چون آتشفشان و شره می کند چون آبشاری عظیم ،
 

دوست داشتن جاری می شود چون رودخانه بر بستری با شیب نرم .
 

عشق ، دق الباب نمی کند ، حرف شنو نیست ، درس خوانده نیست ،
 

درویش نیست،حسابگر نیست ، سر به زیر نیست ، مطیع نیست ،
 

دیوار را باور نمی کند ، کوه را باور نمی کند ، گرداب را باور نمی کند ،
زخم دهان باز کرده را باور نمی کند ،
مرگ را باور نمی کند؛
و در آخر سربازی نرفته نیست؛ دشمن هم نیست .


*عشق لطفی است بی معنا
 

*عشق موجی است بی دریا
 

*عشق افسانه ای است گنگ
 

*عشق سوختن وخاکستر شدن است.

پرنده را دوست دارم نه در قفس

عشق را دوست دارم نه برای هوس
تو را دوست دارم تا آخرین نفس!!!
 

 

دوست داشتن برتر از عشق است...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 22:38  توسط آرش  | 

دریای غم ساحل ندارد


چشمانم گریان است و دلم خون

دل من صاف است به زلالی آب

وچشمانم گریه می کنند مانند آسمان

پاهایم یخ زده

و دستانم خسته از پارو زدن

دیگر به چه امیدی زنده بمانم

وقتی که در این دریای بیکران ساحلی پیدا نیست

آری

این دریا غم من است

غم های من پایان نخوا هد یافت

حال که ترکم کردند و دلم شکست...

من نا امید نمی شوم و همچنان پارو می زنم

چون خدا را دارم

خدای من

دل شکسته ی من را ترمیم کن

و مرا از این دریا ی غم و خون نجاتم ده...


+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 18:28  توسط آرش  | 

تصویری از آشفتگی


قلب مرا ميان غمت جا گذاشتي


تا در حريم غربت من پا گذاشتی

رفتي و در سكوت تماشا نموده ام

تنهايي ‌‌ِ مرا تو چه تنها گذاشتي

رفتي و سهم عشق براي دل تو بود

سهمي براي اين دلم آيا گذاشتي ؟

يك بغض كال، يك سبد از درد بي كسي

سهم من غريب كه اينجا گذاشتي

گفتي بهار مي رسد اما دروغ بود

در قلب من غمي چو اهورا گذاشتي

مجنون ديگري شدي و دشت پيش روت

من را ميان غصه چو ليلا گذاشتي

گفتي كه از بهشت نصيبي نبرده اي


آن را تمام گردن حوا گذاشتي

يك قطره اشك سهم من از روزگار شد

در لحظه اي كه پاي به دنيا گذاشتي

تصويري از آشفتگي، در قاب چشمان خودم

تركيب ناهمگوني از الحاد و ايمان خودم

انگيزه آغاز من، يك اتفاق ساده بود

با سادگي هم مي رسم، روزي به پايان خودم

با خط حيرت مي كشم، نقشي به پيشاني تو

با دست تهمت مي نهم، ننگي به دامان خودم

از ناتواني هاي خود، غرق خجالت مي شوم

در پيش تو، در پيش او، در پيش وجدان خودم

از چارچوب سادگي، بيرون نرفت انديشه ام

.محدوده كم وسعت ديوار زندان خودم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 18:10  توسط آرش  | 

بگو هنوز مال منی ....

وخداوند مهربان

دستان مرا كه خويش را گم كرده بودم در دستانش گرفت

و من

به اندازه ي تمام ابديت احساس امنيت كردم

دستانش بوي گل ياس بوي مر يم بوي نوازش مي داد

و آنگاه بود كه خداوند خوب مرا به ميهماني همه ي عشق ها دعوت نمود

و من

عاشق شدم...

قسم به مهتاب كه عكس رخ اوست...

عزيز دل.....

گفتم كه هيچگاه اشكهايم را نمي بيني مگر .....

در شاديهاي بزرگ و غم هاي بزرگ.....

خودت برايم خواندي...نگذار در لحظاتي از زندگي به خاطر كوچك ترين

چيزها كه بزرگ جلوه ميكند اشك در چشمانت

جاري شود اشك براي شاديهاي بزرگ و غم هاي بزرگ

است...

و امروز من در بزم بودن با تو اشك ريختم تا چشمانم نا تمام نماند وكوير

تنم پر شد از بوي عطر تو...

هق هقي نشنيدي آرام گريه كردم همچون شمع....

کسي درد خنديدنم را نفهميد

و از ريشه پوسيدنم را نفهميد

همان اول راه او از من جدا شد

که به بيراهه پيچيدنم را نفهميد

زمين و زمان پشت سر ميزد اما

کسي بر زمين خوردنم را نفهميد

چنان نرم و آهسته در خود شکستم

که حتي ترک خوردنم را هم نفهميد

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 18:7  توسط آرش  |